خلوتگاه اِب

متن زیر، ترجمه‌ای است از Ebb's Nook نوشته‌ی Tim Craig، از آدرس زیر:

http://newflashfiction.com/place-tim-craig/?fbclid=IwAR0Q7HLyxwuPZaoE5AoWKaD3fey9klJxhj88uxiHeal--eP2wJO2QL9Ls0M


این صخره حس یک آستانه را برای من دارد.

این‌جا جایی است که آسمان به زمین و خلیج به دریای آزاد می­‌رسد، با نمای دیوارهای صومعه‌­ی کوچک قرن دوازدهمی که هنوز از لابه‌لای چمن­‌های نرم و یک‌دست پیداست، اینجا گذشته و آینده در هم گره می‌­خورند.

در نیمه‌­راه دماغه، جایی که چمن‌­ها به سنگ‌­ها می‌رسند، می‌­شود هر دو قلعه را دید. در شمال، قلعه‌­ی بامبورگ، چُنبَک زده و استوار، با تصویری که به درد کارت پستال‌ها می‌خورد؛ هرچند -اگر نزدیک گروهی جهانگرد هستید، بین خودمان باشد- بیشتر نسخه‌­ی بدلی است از معماری قرن نوزدهمی؛ و در جنوب قلعه‌­ی دانستانبورگ، بی‌­قواره، پیچ‌خورده، در هم شکسته، اصیل.

دقیقا در همین نقطه بود، حدود دوازده سال پیش، که از همسرم تقاضای ازدواج کردم. (شاید این‌جا، آن زمان هم آستانه‌ای بود، بین جوانی و بزرگ­سالی، بین تجرد و تاهل.)

این‌جا دریا بی‌­رحم است. هر سال سنگ­‌های بُرنده را تیزتر و تیزتر می‌­کند. گه‌گاه خورده شدن سنگ‌­ها، جادوی اشیایی باستانی را از دل زمین بیرون می­‌کشد، و این اواخر، استخوان‌­های چهارصد ساله‌­ی کودکان را.

دسترسی به پناهگاه مسیر آشکاری ندارد، شاید هم عمدی در این باشد، مگر اینکه از دریا به سمت آن بیایید -چنان که می‌­گویند خود سَنت کوتبرت وقتی از فارِنس می‌­آمد چنان کرد. سفری دشوار با قایقی پارویی. فقط دو راه وجود دارد: یکی از فضای خالیِ کنار یک در چوبی مهر و موم شده، و دیگری از پس­‌کوچه‌­های پرپیچ‌وتاب پشت کوره‌­های آهک در بندر بیدنِل. برای بازدیدکننده‌­ها، جذابیت کوره‌­ها بیشتر است.

از تپه که بالا بیایید، مسیرهایی طولانی می‌­بینید که در همه‌­ی جهات کشیده می‌­شوند، اما توصیه‌­ی من این است: حتما داخل فرورفتگی کوچکی شوید که محل صومعه‌­ی قدیمی است و روی چمن نرم و بهاری بنشینید یا دراز بکشید. اینجا دیگر بادی نمی­‌آید، و می­‌توانید در گرمای خواب‌­آور یک روز تابستانی، مجاورت دریای وحشی شمال را که تنها در چند قدمی شماست، از یاد ببرید.

من در هر فصلی اینجا بوده‌­ام، در هر آب‌وهوایی. حتی گاهی برای ماهی‌­گیری که مثل یک مرغ ماهی‌­خوار در ساحل ایستاده و به عابری سلام کرده که سگ اسپانیل­‌اش، دوان در میان بوته‌­ها به دنبال گنجینه­‌ای سگ‌پسند می­‌گردد، سر تکان داده‌­ام.

همسرم دیگر نمی­‌تواند با من به اینجا بیاید. اما گاهی، آن زمانی که بین راه، در نقطه­‌ای که همه چیز -حتی مرگ و زندگی- تلاقی می‌­کنند، می‌­ایستم، و بار دیگر او را می‌­بینم.



استفاده از مطالب، با ذکر منبع بلامانع است.

/ 0 نظر / 13 بازدید