گذار از «من» به «ما»

متن زیر، ترجمه‌ی فصل چهاردهم کتاب «خوشه‌های خشم»، شاهکار جان اشتاین‌بک است. این روزها این کتاب را می‌خوانم و خواندن‌اش را توصیه می‌کنم. تا این جایی که خوانده‌ام، نویسنده توانسته در هر فصل، حداقل یک بار مرا شگفت‌زده کند. اما به فصل چهاردهم که رسیدم، دهانم باز مانده بود. چقدر این فصل، همیشگی، هرزمانی و هرجایی است.

نسخه‌ی ترجمه‌‌ی قدیمی کتاب از آقای مسکوب را در دست دارم و متاسفانه ترجمه‌ی خوبی نیست. نسخه‌ی جدیدتر کتاب با ترجمه‌ی عبدالحسین شریفیان را از دوستی به امانت گرفتم و خواندم که ترجمه‌ی خیلی خوبی بود. اما در مورد این فصل چهاردهم، هنوز اغنا نشده بودم. این شد که خودم اقدام به ترجمه‌ی آن کردم.

از دریافت نظرات دوستان بسیار خوشحال خواهم شد...



غرب، نگران از تغییری است که آغاز شده است. ایالات غربی، تشویشِ اسبِ قبل از طوفان را دارند. زمین‌­داران بزرگ نگران‌­اند و دگرگونی را احساس می‌­کنند، اما از طبیعت این دگرگونی هیچ نمی‌­دانند. زمین‌­داران بزرگ، به اولین چیزی که به دست‌شان می‌­رسد حمله می‌­برند: دولتِ در حال توسعه، اتحادِ در حال رشد کارگران، به مالیات‌­های جدید، به برنامه‌های جدید؛ و متوجه نیستند که این­‌ها همه، نه دلیل، که مدلول­‌اند، نتیجه­‌اند. دلایل ساده‌­اند و عمیق: دلایل، افزایش میلیون برابری گرسنگی شکم‌­ها، افزایش میلیون برابریِ گرسنگی روح انسان‌­ها برای شادی و اندکی امنیت، و افزایش میلیون برابری عضلات و مغزهایی است که دردِ رشد، کار و تولید دارند. این است انسان که آخرین کارکرد شناخته شده‌­ی او، فارغ از هرگونه نیاز شخصی، عضلات تشنه‌­ی کار، مغز تشنه‌­ی تولید است. ساختن دیوار، ساختن خانه، ساختن سد، و در هر دیواری و در هر خانه‌­ای و در هر سدی، بر جای گذاشتنِ تکه‌­ای، چیزی از خویشتن، و نیز از هر دیواری و از هر خانه‌­ای و از هر سدی، پس‌­گرفتن چیزی از برای خویشتن؛ بارور کردن عضلات‌اش با هر کارِ سنگین، شکل دادنِ راه و رسم خویش با هر تجربه‌­ای. چرا که انسان، برخلاف هر چیز طبیعی یا غیرطبیعیِ دیگرِ این جهان، در نتیجه‌­ی کارش است که رشد می­‌یابد، بر مبنای اندیشه‌­اش است که فراتر می‌­رود، و بر مبنای دست‌­آوردهایش است که می­‌بالد. در مورد انسان چنین می‌­توان گفت: زمانی که فرضیه‌­ها شکل عوض می‌­کنند یا شکست می‌­خوردند، زمانی که مکاتب، فلاسفه یا باریکه‌­راه­‌های تاریک تفکر، ملیت، مذهب یا اقتصاد بزرگ می‌­شوند و یا بلعکس، از هم فرومی‌­پاشند، انسان بالیدن را آغاز کرده است، گامی به جلو برداشته است، چه بسا تلوتلو خورده است و این گام گاهی دردناک و گاهی اشتباه بوده است. با هر گامی که او به پیش برمی‌­دارد، همواره احتمال گامی به پس هم هست، اما تنها نیم‌­گام، هیچ وقت گامی کامل به پس برداشته نمی‌­شود. این، آن چیزی است که درباره‌­ی انسان باید گفت و باید دانست، باید عمیقاً دانست. این همه، زمانی قابل فهم است که بمب­‌ها از طیاره‌­های سیاه‌­رنگ، بر روی بازارچه‌­ها فرومی‌­ریزند، زمانی که اسیران، مانند خوک‌­ها به بند کشیده شده‌­اند، زمانی که پیکرهای لهیده، در غبار و کثافات می‌­مانند و می‌­خشکند. این گونه است که قابل فهم خواهد شد. چنانچه آن قدم برداشته نمی‌­شد، چنانچه درد پیش‌­رفتن این طور زنده و ملموس نبود، هیچ وقت بمبی هم در کار نمی‌­بود، گلویی هم بریده نمی‌­شد. از آن زمانی باید ترسید که بمب‌­اندازها هنوز زنده‌­اند، اما بمبی فرونمی‌­بارد، چرا که هر بمب، شاهدی است بر این که روح هنوز زنده است. و از آن زمانی باید ترسید که مالکان هنوز زنده‌­اند، اما اعتراضی شکل نمی­‌گیرد، چرا که هر اعتراضِ سرکوب شده، هرچند کوچک، شاهدی بر قدمی است که برداشته می‌­شود. و -این را بهتر می­‌توان درک کرد- از آن زمانی باید ترسید که انسان برای هیچ آرمانی زجر نکشد و جان ندهد، چرا که این ارزش، اساس انسانیت است، و تنها همین یک ارزش است که انسان را از باقی جهان منفک می­‌دارد.

ایالات غربی، از تغییری که آغاز شده، هراسان­‌اند. تگزاس و اوکلاهاما، کانزاس و آرکانزاس، نیومکزیکو، آریزونا، کالیفورنیا. خانواده­‌ای زمین خود را ترک گفت. پدر وامی از بانک گرفت، و حالا بانک زمین را می‌­خواهد. شرکتِ زمین -همان بانک، آنگاه که زمین داشته باشد- بر روی زمین­‌اش تراکتور می‌­خواهد، نه خانواده. آیا تراکتور چیز بدی است؟ آیا این نیرویی که شیارهای طولانی را زیر و رو می‌­کند، نیروی ناجوری است؟ تراکتور، اگر از آنِ ما بود، خوب بود -دقت کنیم، نه از آنِ من، از آنِ ما. اگر تراکتورِ ما، شیارهای طولانیِ زمینِ ما را زیر و رو می‌­کرد، خوب بود. نه زمینِ من، زمینِ ما. آن وقت تراکتور را دوست می‌­داشتیم، همان طور که این زمین را دوست داشتیم، آن وقت که از آنِ ما بود. اما این تراکتور دو کار انجام می‌دهد: هم زمین را زیر و رو می‌­کند و هم ما را از زمین‌­هایمان زیر و رو می‌­کند. تفاوت بسیار کوچکی بین این تراکتور و تانک وجود دارد. هر دوی اینها مردم را می‌­رانند، می‌­هراسانند و آسیب می‌­رسانند. این چیزی است که بایست درباره‌­اش اندیشید.

یک انسان، یک خانواده از زمین خود رانده شده است؛ ماشینی قراضه در طول اتوبان به سمت غرب می‌­رود. من زمینم را از دست دادم. یک تراکتور، به تنهایی زمینم را از من گرفت. تنها و سرگردانم. و شب‌­هنگام، خانواده­‌ای کنار جاده چادر می‌زند و خانواده­‌ای دیگر از راه می‌­رسد و چادرش را عَلَم می‌کند. مردان دو خانواده دور گوشت خوک در حال پختن چمباتمه می­‌زنند و زنان و کودکان‌شان ساکت، گوش می‌­دهند. گره اینجاست، تویی که از تغییر نفرت داری و از انقلاب می‌­ترسی. این دو مردِ چندک زده را از هم دور نگه دار، یا کاری کن که از هم بترسند، نفرت داشته باشند، یا بر هم ضنین باشند. بنیاد آن چیزی که تو از آن می‌­ترسی، اینجاست که ایجاد می‌­شود. اینجا نطفه شکل می‌­گیرد. چرا که اینجا «من زمینم را از دست دادم» تغییر می‌­کند؛ سلولی تکثیر شده است و از این تکثیر چیزی رشد می‌­کند که تو از آن نفرت داری: «ما زمین‌­مان را از دست دادیم». این خطرناک است، چون دو مرد، به اندازه­‌ی یک مرد، تنها و حیران نیستند. و از این اولین «ما» چیزی بس خطرناک­‌تر شکل می‌­گیرد: «من مقدار کمی غذا دارم» به‌­علاوه‌­ی «من هیچ ندارم». اگر نتیجه­‌ی این معادله «ما کمی غذا داریم» باشد، اتفاق آغاز شده است، جنبش، جهت حرکت خود را یافته است. حالا فقط چند عمل ضرب باقی مانده تا زمین و تراکتور از آنِ ما شوند. دو مرد چندک زده در حاشیه‌­ی جاده، آتش کوچک، گوشت دنده‌­ای که برای دو خانواده، در یک ظرف می‌­پزد، سکوت، زنان با چشمان خیره، کودکانی که عقب­‌تر ایستاده‌­اند و با تمام وجودشان به کلماتی گوش می‌د­هند که مغزشان آنها را نمی‌­فهمد. شب فرا می‌­رسد. کودک سرما خورده است. بیائید، این پتو را بگیرید. پشمی است، پتوی مادرم بود، بگیرید برای کودک‌تان. این چیزی است که می‌­باید بمباران شود. این آغازِ حرکتِ «من» به «ما» است.

اگر شما مالک آن چیزهایی هستید که می‌­بایست مردم مالک آن‌ها باشند، و این گفته‌­ها را درک می‌­کنید، باید مراقب خودتان باشید. اگر بتوانید دلیل و مدلول را از هم تمیز دهید، اگر بتوانید بفهمید که پِین، مارکس، جفرسون و لنین مدلول بودند و نه دلیل، شاید بتوانید دوام بیاورید. اما شما نمی‌­توانید این را بفهمید، چرا که آزمندی مالکیت، شما را تا ابد در «من» نگه می‌­دارد و تا ابد از «ما» جدا می‌­کند.

ایالات غربی از تغییری که آغاز شده هراسان­‌اند. نیاز، انگیزه­‌ی اندیشه و اندیشه، انگیزه­‌ی عمل است. نیم میلیون انسان در تمام کشور در حرکت­‌اند. یک میلیون نفر دیگر بی­قرارند و آماده­‌ی حرکت، ده میلیون نفر دیگر هم نخستین تشویش­‌ها را احساس می‌­کنند.

و تراکتورها، شیارها را در زمین­‌های خالی زیر و رو می‌­کنند. 




استفاده از مطالب، با ذکر منبع بلامانع است.

/ 0 نظر / 654 بازدید